چو ايران نباشد تن من مباد
: حکيم فرزانه ابوالقاسم فردوسي طوسي
اوج ايران دوستي فردوسي بزرگ به وضوح ديده مي شود . او به راستي ايران را پس از دو
: قرن دهشتناک حمله باديه نشيان عرب رهايي بخشيد
سياوش منم نه از پريزادگان از ايرانم از شهر آزادگان
که ايران بهشت است يا بوستان همي بوي مشک آيد از بوستان
سپندارمذ پاسبان تو ( ايران ) باد ز خرداد روشن روان تو باد
نداني که ايران نشست من است جهان سر به زير دست من است
هنر نزد ايرانيان است و بس ندادند شير ژيان را به کس
همه يکدلانند و يزدان شناس به نيکي ندارند از بد هراس
دريغ است که ايران ويران شود کنام شيران و پلنگان شود
همه جاي جنگي سواران بدي نشستن گه شهرياران بدي
چو ايران نباشد تن من مباد بر اين بوم و بر زنده يک تن مباد
همه روي يکسر به جنگ آوريم جهان بر بد انديش تنگ آوريم
ز بهر بر و بوم و پيوند خويش زن و کودک وخرد و فرزند خويش
همه سر به تن کشتن دهيم از آن به که کشور به دشمن دهيمش
: يورش سپاه اعراب و نژاد اصلي اين قوم از ديد فردوسي
ز شير شتر خوردن و سوسمار عرب را به جايي رسيده است کار
که تخت کياني کند آروز تفو بر تو اي چرخ گردون تفو
--------------------------------------------------------------------------------------------------
چنين است پرگار چرخ بلند که آيد بر اين پادشاهي گزند ( ساساني
از اين مار خوار اهرمن چهرگان ( اعراب ) زدانايي و شرم بي بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نه نژاد همي داد خواهند گيتي به باد
چون تخت شاهنشاهي ايران که مرکز تمدن و هنر آسيايي بوده است با منبر اعراب باديه نشين يکي مي شود عاقبت کار ملت
: ايران تيره و تار خواهد شد
چو با تخت منبر برابر شود همه نام "بوبکر" و "عمٌر" شود
تبه گردد اين رنجهاي دراز شود ناسزا شاه گردن فراز
نه تخت و نه ديهيم بيني نه شهر ز اختر همه تازيان راست بهر
برنجد يکي ديگري برخورد به داد و به بخشش کسي ننگرد
ز پيمان بگردند و از راستي گرامي شود کژي و کاستي
پياده شود مردم جنگجوي سوار آنکه لاف آرد و گفتگوي
ربايد همي اين از آن آن ازين ز نفرين ندانند باز آفرين
نهاني بتر زآشکارا شود دل شاهشان سنگ خارا شود
بدانديش گردد پدر بر پسر پسر بر پدر همچنين چاره گر
شود بنده ي بي هنر شهريار نژاد و بزرگي نيايد به کار
به گيتي نماند کسي را وفا روان و زبانها شود پر جفا
ازايران واز ترک و از تازيان نژادي پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترک و نه تازي بود سخن ها به کردار بازي بود
همه گنجها زير دامن نهند بميرند و کوشش به دشمن دهند
چنان فاش گردد غم ورنج و شور که رامش به هنگام بهرام گور
نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام همه چاره و تنبل و ساز دام
زيان کسان از پي سود خويش بجويند و دين اندر آرند پيش